تبليغاتX
بازمانده

با ماچه کرده ای ای گنبد لاجوردی ...

همیشه تا می بینمت دلمان باد هوایی می شود .

با ما چه کرده ای ای گنبد لاجوردی که پرچمی سرخ رنگ بر بالای قبه ات به اهتزار در آمده و خوب که بنگری نام مولایمان بر روی آن نقش خورده .

چه کرده ای با ما گنبد لاجوردی  که تاب دیند را نداریم و ذلهایمان پر می کشد تا آن دورها . انگاری برایمان اذن دخول صادر می کنی و هر آن که به تو می نگریم آن دورترها در نظرمان می آید و آن دورتر ها و  گنبد طلائی رنگ که بیرق مردی از سلاله پاک پیامبر آخرین بر بالای آن می درخشد .

آری !!!

اینجا شلمچه است و تو باید غروب اینجا باشی و دلت گرفته باشد و روبروی یادمان آن شهدای گمنام باشیو در یک آن و به ناگاه  کربلائی شوی .

گنبد لاجوردی ...

به همین سادگی . اینجا دیگر با همه آن سرزمینهای قبلی فرق می کند و کافی است لحظاتی خودت را از قیود رها کنی . حالا حس می کنی که از باب القبله وارد حرم یار شده ای و داری اذن دخول می خوانی .

خوشا انان که آنجا می مانند . یعنی نه جسمهایشان که هر جسمی اهلیت ماندن در اینجا را ندارد . بلکه خوشا آنان که دلهایشان آنجا می ماند و از اهالی سرزمین نینوا می شوند .

بشتاب دل . سفر آغاز کن و زودتر خودت را کربلائی خطاب کن .

بشتاب ...

میبینی شلمچه . حق داریم که بگوئیم با ما چه کرده ای ؟؟!! اینجا دلمان سخت هوایی می شود . هوایی دیار دوست .

راستی کمی آنسوتر عدا ای دارند از ایستگاه مرزی عبور می کنند .

آهای دوستان !!

سلام ما را برسانید  . آنجا رسیدید به جای ما بگوئید ...

                                                                   صلی الله علیک یا اباعبد الله الحسین (ع)

 

                                                                            ۸۷/۱/۷مناطق عملیاتی جنوب کشور

                                                                                                             روایت پنجم  - شلمچه - غروب  



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:55  توسط بازمانده  | 


 

یا لطیف

داستان نخلها ...

و قصه نخلهایی که کنار اروند هستند و ماندند را باید بارها خواند و شنید .

و تو مپندار که اینجا کنار اروند تنها نخلها همیشه به نظاره نشسته اند . اینجا غواصانی آسمانی عروج آغاز کرده اند . هنوز هم عطر آنها عالمگیر است . کافی است کمی عمیق نفس بکشیم و از ته دل تا آن عطر را حس کنی .

**************************************

aghasi.ir

پایگاه اطلاع رسانی حاج محمد رضا آقاسی در نظر دارد روز سه شنبه ، مورخه 29/5/87 مصادف با 17 شعبان المعظم برنامه بزرگداشتی از ساعت 18 الی 20 ،  تحت عنوان " آینه سرخ " به همراه افتتاح سایت اطلاع رسانی بسیجی آزاده " حاج محمد رضا آقاسی " برگزار نماید .
در این برنامه حضرت حجت الاسلام و المسلمین سرلک نماینده نهاد رهبری در دانشگاه هنر ایراد سخن خواهند داشت . دوستان و همراهان حاج محمد رضا آقاسی نیز به بیان خاطره خواهند پرداخت . در بخش دیگری از برنامه تئاتر گروه عاشوراییان که با اشعار مرحوم آقاسی تدارک دیده شده اجرا و چند کلیپ نیز از آن مرحوم پخش خواهد شد .



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:42  توسط بازمانده  | 


یا حکیم

سید مرتضی خوب گفته اید که قصه فکه را باید برای اهلش گفت .   

خوب گفته اید . روایت فکه را باید برای آنانی گفت که بفهمند ، رمل و عطش و زخم و خون یعنی چه  .

اما سید جان !!! درست کمی آنسوتر سرزمینی است که کربلا خطابش می کنند . و از آن هنگام که حماسه سازان کربلا اذن دخول دهند و تو وارد کربلا شوی کربلائی خطابت می کنند . می بینی سید جان کربلائی شدن و کربلائی خطابت کردن سخت نیست . کربلائی ماندن سخت است . سید جان حالا شما به رخصت مولایت حسین (ع) به این زائران اذن دخول داده ای .

حالا ما اینجائیم و خوب بر طبق آن قاعده ما هم از اهالی فکه هستیم . تا اینجا سخت نیست . اما از اینجا رفتن و فکه ای ماندن گویا قدری مشکل است . مشکل است که از اینجا بروی و همچنان از اهالی فکه باشی .

   

پاها را برهنه کن که این سرزمین جای کفش نیست . فخلع ...

و این چشم سر ما می پندارد قصه فکه داستان عبور از میدان مین و سیم خاردار و هزار چیز دیگر است و آنگاه که به شرافت و حرمت این مکان قدری دل ما فهم پیدا کرده بود ، تازه دریافت که این سیمهای خاردار و میادین مین همه و همه تعلاقات دنیوی اند و آن مردان چگونه از آن عبور کرده اند و حالا وقتی تو از میان معبری که آنان ساخته اند ، عبور می کنی ، حس می کنه به نقطه امنی رسیده ای که انگاری میان آسمانهاست . چرا که اینجا قطعه ای از قلمرو مردان آسمانی است .

نه بگذار ، باز هم بگذاریم و بگذریم و برویم ...

اینجا جای گفتگو نیست ، جای تامل و تفکر است . جای دل دادن است . جای حضور دل تا بلکه او که باید در دلت ظهور کند . همو که دائم ظهورش را می خواهی و تا در دلت ظهور نکند ظهورش را نخواهی دید .

بشتاب دل ...

               نکند جا بمانی ؟؟؟!!!

                       آن دورها شهدا ایستاده اند و دارند برایت دست تکان میدهند .

                                                                                        می روی یا می مانی ؟

                                                               ۸۷/۱/۶ مناطق عملیاتی جنوب کشور

                                                              روایت چهارم  - فکه - ساعت ۷:۲۰ غروب  

 

                                                      



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:25  توسط بازمانده  | 


یا حکیم

   سلام حاج احمد عزیز

     چقدر خوب است که گاهی از سر ناچاری به تقویم نگاه می کنیم و یاد روزهای می افتیم که به یاد یکی از شما عزیزان است . چقدر خوب است که اینگونه لااقل یاد شهدا می افتیم تا بلکه اهل شویم . نه نمی خواهم بگویم که شما شهید شده اید که حتی اگر اینگونه شده باشد شما به آنچیزی رسیده اید که آرزویش را داشته اید و ما همچنان اینجا اسیر تعلقاتمان هستیم . 

    حالا از دو دهه هم گذشته است و ما هنوز اندر خم این هستیم که آنها می آیند یا نه . آنها زنده اند یا نه . و این میان هیچ کس به این نمی اندیشد که آنها مردانی بودند از خیل مردان راه حسین . همه آنها حرفشان و هدفشان چیزی نبود جز  اینکه ژشتیبان ملایت فقیه باشیم تا به این مملکت آسیبی نرسد .

    و خب شاید ما از سر شرمی که راه آنان را دنبال نمی کنیم اینگونه خودمان را با بزرگداشت هایشان سرگرم می کنیم و هیچ گاه نمی پرسیم که اگر همین حالا او بیاید چه خواهیم کرد ...

بله همان مسافر سرزمین نخل و زیتون را می گویم .

آیا می توانیم در چشمهایش نگاه کنیم ؟؟؟

لابد می توانیم ...

مسافر سرزمنیهایی که هنوز نیامده ...

    حاج احمد ما حالا سالهاست سخت به دنبالت می گردیم .آنقدر سخت مشغول پیدا کردن نشانی از تو هستیم که گاهی یادمان می رود مسیرت از کدامین سو بوده . و تو گویی انگاری حالا حتی دیگر راهت را هم گم کرده ایم . حالا همه گونه خودمان گم شده ایم .

حاج احمد بیا و دستمان را بگیر ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:29  توسط بازمانده  | 

هرگونه استفاده از مطالب و فایل های این وبلاگ در جهت نشر فرهنگ دینی موجب امتنان است